حق و باطل وبازتاب آن در قیام امام حسین علیه السلام

حق و باطل وبازتاب آن در قیام امام حسین ع؛ قسمت دهم 

لذت های معنوی در مقابل لذت های دنیایی نیست،  بلکه درکنار لذت های مادی است. این دو باهم در تقابل نیستند، بلکه مکمل یک دیگرند.آن تعریفی که وجود مبارک رسول الله(ص) از حضرت خدیجه(س) ارئه می دهند، چیست؟ آیا رسول الله(ص) در کنار وجود بانو، فقط لذت معنوی می بردند؟ یا لذت مادی نیز بود؟ وجود مبارک حضرت علی(ع) در کنار وجود مبارک حضرت زهرا(س) مگر لذت مادی نداشت؟ پس لذات مادی در مقابل لذات معنوی نیستند، بلکه مکمل یکدیگر هستند و در کنار هم هستند و بلکه در خیلی موارد مقدمه لذات معنوی هستند.

سوال: عبارت فوق به چه معناست؟

مرحوم شیخ بهایی معتقد بود کسی که عشق زمینی را نچشیده، برای اتصال به عشق آسمانی کُمِیتَش لنگ است. کسی که در دنیا عاشق نشده و عاشق نیست، این شخص عشق به معبود را نمی فهمد. کسی که عشق مادی را تجربه نکرده، عشق معنوی را نمی فهمد. یکی از دلایل آفرینش انسان کامل توسط خداوند همین است. این یعنی انسان کامل را ببینیم و بفهمیم که کمال چقدر خوب است. آدمی عاشق این کمال می شود و نهایت این عشق را در خداوند پیدا می کند. علت اینکه خداوند پیغمبر می آفریند همین است. علت اینکه خداوند وجود مبارک رسول الله(ص) و امیرالمومنین(ع) را آفرید همین بود. که بگوید بدانید که انسان کامل اینگونه است و به این، کمال گفته می شود. پرسیده می شود که آیا فلان چیز خوب است؟ می گویند: عالی است. پرسیده می شود که لذت می بری؟ می گویند: عاشقش هستم. این چیز یا این لذت و این حس را که می بینیم، خدا خلق کرده است؛ پس خود خدا چیست ؟! و به خاطر همین است که شاعر فرمود:

« حُسن یوسف در دو عالم کس ندید                  حُسن آن دارد که یوسف آفرید»

عشق همین است و حد نهایت عشق در کمال است. خداوند کمال را در وجود یک انسان کامل قرار داد و متجلی کرد که به ما نشان دهد. این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟ دیوانه ی چه چیزی؟  عاشق 70-80 کیلو گوشت و پوست و استخوان؟ یا عاشق زلف و چشم و ابرو....؟ عالم دیوانه چه چیز حسین ع است؟ البته که عالم عاشق کمال امام حسین(ع) است. کمال، عشق می آورد و انسان عاشقِ کمال می شود و خدا این را به عنوان نمونه می گذارد. خداوند می فرماید این را به عنوان نمونه گذاشتم. این به عنوان کمال اِعطایی است. این کمال را من به او دادم. من صاحب این کمالم. حالا باید دید عشق خدا چیست؟ مرحوم شیخ بهایی (ره) در قصیده خود فرمود: آن کسی که عاشق یک چهره زیبا نیست؛ عشق را پیدا نکرده. آن قلبی که عشق مادی را پیدا نکرده قلب نیست. سنگ استنجایش شمار( یکی از پاک کننده ها سنگ است. اگر شخصی قضای حاجتی داشت و آب نبود می تواند از یک تکه سنگ استفاده کند.) قلبی که عشق را تجربه نکرده، این سنگ است. عشق زمینی، مقدمه عشق آسمانی است و ما این را در زندگی رسول الله ص می بینیم. همانطور که در زندگی حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) می بینیم. اینها منافاتی با هم ندارند و در کنار هم هستند. مثل مرحوم سید علی آقای قاضی، ایشان ازدواج کرد، دو سه تا بچه داشت، همسرشان از دنیا که رفت مجددا ازدواج کرد. فلذا نفس چون به مادیات و لذات آن عادت کرده، و در آن فرو رفته، چون می خواهد آن را از باتلاق در بیاورد و یک چیز دیگر به او نشان دهد، نفس چموشی می کند و نمی پذیرد.

امام حسین(ع) از مدینه خطبه خواندند و تا آخرین لحظاتی که به شهادت برسند مرتب می فرمودند که:

1-حق این است و باطل این

2-ما تمثال حقیم

3-یزید اینطور شخصی است

و... .

وقتی در مسیر راه به منزل شراف رسیدند. آب به وفور بود. حضرت(ع) فرمودند:« آب بیشتری بردارید. به اندازه یک سپاه هزار نفره.» برداشتند و پرسیدند که موضوع چیست؟ حضرت(ع) فرمودند:« مهمان داریم.» پرسیدند اینجا؟ که حضرت(ع) فرمودند:« جلوتر.» کسی که جلو دار بود نگاه کرد. حضرت(ع) فرمودند:« چه می بینی؟» گفت:« تعداد زیادی نخل.» حضرت نیز فرمودند:« نه، اینها نخل نیستند. بلکه لشکریانی هستند که به ما نزدیک می شوند.» آمدند جلوترکه رسیدند به لشگر حرّبن یزید ریاحی. لشگر حرّ از آن منزل گذشته بودند و آب نداشتند و همه تشنه بودند. وقتی آن ها رسیدند به لشگر امام حسین(ع) ، می توانستند حمله کنند و تار و مار کردن آن لشگر کاری نداشت. اما حضرت مهربانانه و پدرانه فرمودند:« چه شده فرزندانم؟» حرّ گفت:« ما رسیدیم نزدتان که شما را متوقف کنیم.» حضرت فرمودند:« حالا متوقف کردن ما را برای بعد بگذار. از چهره شماها معلوم است که تشنه اید. آب ها را بیاورید و به مرکب هایتان هم آب بدهید.» هنگام اذان ظهر شد. دو سپاه و دو فرمانده. امام(ع) فرمودند:« ما با سپاه خود نماز می خوانیم. شما هم با سپاه خود نماز بخوانید.» حرّ نگاهی به امام کرد و عرض کرد:« نه، ما هم با شما نماز می خوانیم. عیب است که شما باشید و من امام جماعت باشم.» نماز که تمام شد حضرت(ع) فرمودند:« جریان چیست؟» حرّ گفت:« من مأمورم و معذور. ( با توجه به اینکه امیرالمومنین علی ع در نامه ی 53 نهج البلاغه به کار گزارانشان می فرمایند:« حق ندارید بگویید من مامورم و معذور. باید ببینید کاری که انجام می دهید درست است یا نه») به دستور ابن زیاد باید جلوی شما را بگیرم که از اینجا حرکت نکنید.» حضرت(ع) فرمودند:«عزیز من؛ شما برای من نوشتید که ما اینجا کسی را نداریم دورش جمع شویم و حق را به پا داریم. و اکنون ما می خواهیم حق را به پا داریم. این یعنی فهمیدید حق چیست. فهمیدید این حکومت حق نیست. و الآن من آمده ام.» خیلی حرف و سوال در حرکت و قیام امام حسین(ع) است که یا پاسخ داده نشد و یا پاسخ خوبی داده نشد که نتوانست طرف مقابل را اقناع کند. یکی از آن سوالات این است:  حضرت(ع) فرمودند:« ما آمدیم ؛ اگر به مزاجتان خوش آمد ما هستیم و اگر نه راه را باز کنید تا ما برگردیم.

    سوال پیش می آید: اگر به امام ع می گفتند مشکلی نیست و برگرد ؛ امام(ع) برمیگشتند؟ با توجه به اینکه خود حضرت(ع) فرمودند:« اگر نمی خواهید من برمی گردم.» اگر راه را باز می کردند امام(ع) برمی گشتند؟ به کجا؟ مکه؟ مدینه؟ یمن؟ ایران؟ کجا؟ اگر نمی خواستند برگردند پس چرا حضرت(ع) اینطور فرمودند؟ در آنجا امام حسین(ع) اعلام برائت کردند. و به عبارت بهتر مدینه را به هم ریختند. در راه به اندازه کافی خطبه خواندند و همه را هوشیار کردند. نزدیک 4 ماه و نیم در مکه حضور داشتند. آنچه را که می بایست می فرمودند را در مکه فرمودند و به عبارت بهتر مکه را نیز بهم ریختند. تا جایی که حاکم مکه چند نفر را فرستاد زیر لباس احرام خود شمشیر پنهان کردند تا هنگام طواف خانه ی خدا امام را تکه تکه کنند. امام ع از مکه حرکت کردند و در هر منزلی خطبه خواندند. آنها را هم بهم ریختند و الان اینجا هستند و می فرمایند:« برگردم.» اگر بر نمی گشتند؟ چرا و دلیل آن چه بود. ایشان اگر بمانند می دانند که کشته می شوند، پس چرا ماندند؟

ادامه دارد ... 

 

 


- ارائه شده توسط دکتر داوود آموسنی محرم سال 1405 ش ؛1448 ق/ مسجد آقاسیدحسن ع/ آستانه اشرفیه/ استان گیلان

daneshofahm@ آدرس ما در پیام رسان بله 

@daneshofahm

ما را دنبال کنید