خلاصه ی تاریخ ایران و گذشته ی ما ایرانیان

باسم الحی
#گذشته ی ما
شاهان ما با اینکه بزرگترین حرمسراهای دنیا را داشتند ولی باز هم عاشق گشت و گذار و بی بند و باری در اروپا بودند. ناصرالدینشاه در سفر سومش به اروپا، محتاج مقدار زیادی پول بود.
از کجا باید تامین میکرد؟
فردی به نام رژی به او پیشنهاد کرد مبلغ ناچیزی به شاه بدهد در مقابل، پنجاه سال تمام امتیای انحصاری خرید و فروش تنباکو در ایران را به دست آورد. اکنون ما نمیتوانیم اهمیت تنباکو در ایران را در آن زمان بدانیم. در آن زمان تنباکو کالای اساسی صادراتی ایران بود که در سال به حدود یک میلیون کیلوگرم هم میرسید.
یعنی با این قرارداد ، همه ی مردم ایران، به مدت پنجاه سال، کارگر یک انگلیسی شدند.
مردم و علما اعتراض کردند ولی فایده ای نداشت تا اینکه میرزای شیرازی نامه ای به ناصرالدین شاه نوشت. فایده ای نداشت تا اینکه میرزای شیرازی ، فتوای تاریخی اش را صادر کرد که شاه مجبور شد قرار داد را لغو کند.
خلاصه ی تاریخ ایران و گذشته ی ما ایرانیان
مظفرالدین شاه فردی بیمار و کم عرضه بود که جای پدرش ناصرالدین شاه نشست; که چیزی جز خوردن، شکار و مسائل جنسی برایش اهمیتی نداشت. به خاطر همین برای رسیدگی کردن به وضع نابسامان کشور، فقط به فکر این بود که چگونه به فرنگ برود. از طرفی پول هم نداشت. او چهار سال پس از سلطنش به خاطر رفتن به فرنگ، حدود بیست و سه میلیون روبل از روسیه قرض گرفت به این بهانه که پزشکان، توصیه کرده اند از آب گرم اروپا استفاده کند. بدبختی این جاست که همه چیز به دست روس ها بود.
در کرج ایست بازرسی روس ها بود که هیچ کس بدون اجازهی آنها حق عبور نداشت. حتی شاه کشور هم آن جا ماند تا اجازهی عبور صادر شود.
شاه در سفر اول به فرانسه رفت .
او هفت ماه آنجا ماند و فقط خرج کرد. جالب این جاست که پس از برگشت به ایران، تنها چیزی که فکر شاه مملکت را مشغول کرده بود، این بود که چگونه میتواند خرج و هزینهی سفر بعدی را فراهم کند. اصلا کشور مهم نیست، مهم این بود که هزینه ی سفر بعدی فراهم شود و شاه از اروپا لذت ببرد؛ همین. !!!

مظفرالدین شاه چون تمام فکرش رفتن دوباره به اروپا بود، نمیدانست چه کند که یک یهودی انگلیسی به نام دارسی، موقعیت را مناسب دید و به او گفت این که غصه ندارد. شما روی طلا نشسته اید. شما نفت دارید. اگر شما شصت سال امتیاز نفت ایران را به من بدهید، من هم بیست هزار پوند انگلیسی به شما میدهم که بتوانید به سفرتان بروید. جالب است که شاه هم پذیرفت و گرفتاری و مشکلات آن قرار داد تا زمان پهلوی دوم ادامه داشت. و یکی از اصلی ترین عوامل نهضت ملی شدن صنعت نفت شد.
فلذا دو سال پس از اولین سفر مظفرالدین شاه سفر دومش آغاز شد.
با آن قرار داد ننگین . صدر اعظم آن زمان علی اصغر اتابک بود معروف به امین السلطان. که خودش گرجی بود و طرفدار روسیه لذا علما همه دست به دست هم دادند تا وی را برکنار کنند.
تاثیر علما و مردم آن قدر زیاد بود که مظفرالدین شاه پس از بازگشت از فرنگ بلافاصله صدراعظم را عزل کرد اما جانشینش به مراتب بدتر بود .
کسی نبود جز / عین الدوله/ شاهزادهی متکبر و خشن قاجار ...
خلاصه ی تاریخ ایران و گذشته ی ما ایرانیان
بعد از امین السلطان ، کار به دست یک شاهزادهی خشک مغز عصبی مزاج قجری افتاد. همین باعث شد مردم اعتراض کنند .
مخصوصا اینکه مظفرالدین شاه به عین الدوله امر کرده بود که به من ربطی ندارد باید برای سفر سوم من به فرنگ به هر صورتی شده پول فراهم کنی.
عین الدوله سعی کرد از علما زهرچشم بگیرد و تقریبا هرکاری دلش میخواست میکرد و همین کم کم انقلاب مشروطه را شروع کرد. وضعیت اقتصادی مردم، بسیار خراب بود، حتی نان هم نداشتند بخورند.
حساب کنید در چنین شرایطی ، مظفرالدین شاه آماده میشد برای سفر سوم فرنگ.
سپس اتفاقات متفاوتی افتاد.
از جمله اینکه فردی به نام موسیو نوز که امتیاز گمرک ایران را به خاطر سفر اول شاه از او گرفته بود، در یک مهمانی بالماسکه لباس روحانیت را پوشید و رقصید و مست کرد. و جالب اینجاست که عکس او در آنجا دقیقا در ماه محرم، منتشر شد . این باعث شد روحانی معروف؛ سید عبدالله بهبهانی علیه نوز موضع گرفت. و مردم هم سر و سینه زنان به این وضع اعتراض کردند و گمرک تعطیل شد و دولت از ترس، قشون را در شهر مستقر کرد.

حادثه وحشتناک دیگر، فروش دختران قوچانی به مسیحی ها و ارامنه بود. مسیحی ها به بهانهی مالیات، به مردم قوچان، سخت میگرفتند.
مردم هم مجبور شدند برای حفظ جان خودشان، دختر های خود را به مسیحی ها بفروشند.
این حادثه بازتاب وسیعی در کشور داشت.
آنقدر فجیع بود که چند سال بعد، شیخ فضل الله نوری ، هنگام محاکمه قبل از شهادت خود بدان اشاره کرد و گفت چنین حادثهی تلخی که توسط عین الدوله اتفاق افتاد، مسببش کجاست؟
با تمام این افتضاحات، مظفرالدین شاه برای بار سوم به سفر فرنگ رفت؛ ولی چون مردم به شدت عصبانی بودند، عنوان کردند که شاه به سفر زیارتی امام رضا ع میرود؛ درحالی که به فرنگ رفته بود و عین الدوله را هم با خودش برد.
ولی چون اوضاع کشور به شدت وخیم بود، سه ماه بیشتر نتوانست در فرنگ بماند و برگشت...

سومین ماجرای دردناک در کرمان رخ داد. در سال ۱۳۲۳ فرقهی شیخیه به سبب رفت و آمدی که با حاکمان کرمان داشتند، قدرت زیادی پیدا کردند. آنها خدا و پیامبران را متحد میدانستند و میگفتند شناخت قطب شیخیه جزء اصول دین است.
علمای بسیاری به این وضعیت اعتراض کردند.
عالم بزرگ میرزا محمدرضا مجتهد کرمانی که از شاگردان آخوند خراسانی بود و تازه از نجف آمده بود، متوجه شد تمام کرمان در دست شیخیه است و بلافاصله مبارزه با آنها را شروع کرد. در این مسیر با یک یهودی مشروبفروش درگیر شد. این بهانه ای شد برای حاکم کرمان که به بدترین وضع مجتهد کرمانی را دستگیر کرد و دستور داد او را با چوب بزنند و سپس از کرمان تبعید کرد.
این خبر به تهران رسید و سید بهبهانی و طباطبائی شدیدا اعتراض کردند و شیخ فضل الله نوری با تندی به عین الدوله اعتراض کرد که چرا حاکم کرمان هر غلطی دلش بخواهد میکند؟!

ماه رمضان سال ۱۳۲۳ بسیار پر تشنج بود. عسگر گاریچی فردی لات و بی ادب بود که حمل و نقل بین قم و تهران را بر عهده داشت. او به دلیل دوستی با روسها و ضعف حکومت، هرکاری دلش میخواست میکرد. اسب هارا از پا معیوب میکردند که فقط گاری های خودش در مسیر باشد. تا اینکه در حالت مستی به زن عفیفهای در گاری جسارت کرد. مردم قم که شنیدند، به شدت اعتراض کردند و عینالدوله را مقصر دانستند.
ماجرای بعدی در شیراز اتفاق افتاد. شعاعالسلطنه پسر مظفرالدینشاه حاکم آنجا بود. جوانی بود خام و به شدت ظالم که هرکاری دلش میخواست میکرد.
املاک مردم را به بهانهی ملک سلطنتی برای خود برمیداشت. مالیاتهای سنگین بر مردم، میبست. اعتراض مردم در شیراز به جایی رسید که شعاعالسلطنه از ترس به بهانهی سفر فرنگ از شیراز فرار کرد. ماجرای دیگر، احداث بانک روسی در یک زمین وقفی کنار قبرستان بود که روسها در گودبرداری به اجساد مسلمین اهانت کرده و آنها را در چاه میانداختند. لذا مردم در این ماه چنان عصبانی شدند که هرکدام بیل و کلنگ برداشته و ساختمانی که برای تخریب، حداقل یک هفته دقت نیاز داشت در عرض چند ساعت تخریب کردند و بانک روسی با خاک یکسان شد.

در سال ۱۳۲۳، ژاپن با روسیه وارد جنگ شد. در کمال تعجب، ژاپن کوچک با مقاومت خویش، روسیه ی ابرقدرت را شکست داد. این جنگ مردم ایران را شکست داد. این جنگ مردم ایران را تحریک کرد که ژاپن کجا و ما کجا؟ پس میتوان در مقابل ابرقدرت ایستادگی کرد و شکست داد.
از طرفی این جنگ باعث شد ایران مشکل اقتصادی پیدا کند. مخصوصا خوار و بار و قند کمیاب و گران شد.
حاکم تهران؛ علاءالدوله، بازاریان و تجار بزرگ را به بهانهی گرانی وسط بازار به فلک بست.
مخصوصا پیران بازاری معتمد را که این حرکت و حرکتهای قبلی باعث شد که دیگر مردم به شدت اعتراض کنند.
لذا مردم، به رهبری علمای تهران، در مسجد شاه تجمع کردند. و نوع اعتراض هم انقدر گسترده بود که دیگر حکومت نمیتوانست آن را ساکت کند.
به دستور علما همهی مغازه ها بسته شد و مردم فوجفوج به مسجد شاه به دیگران پیوستند.
خواست مردم دوچیز بود . اول عزل علاءالدوله و دیگر تشکیل عدالتخانه. امام جماعت مسجد شاه، حکومتی بود، لذا با یک ترفند خاص، ماموران را وارد کردند و با کتک زدن ، مردم را متفرق کردند. ولی خبر نداشته که این پراکنده شدن مردم، خودش مقدمهی یک تحصن بزرگتر است.

_ اینبار علما و مردم تصمیم گرفتند که اعتراض را متوقف نکنند؛ لذا خواستند از تهران خارج شوند؛ تا عدالتخانه دایر شود. عدالتخانه یعنی جایی که اگر سلطان و نزدیکانش ظلم کردند؛ جایی باشد که بررسی شود.
لذا مردم و علما به پیشنهاد آقای طباطبایی به سمت حرم عبدالعظیم حسنی (ع) رفتند.
چرا آنجا؟! چون هم از مسجد شاه بزرگتر بود و هم ماموران حکومتی به دلیل قداست آن محل، جرات جسارت آنجا را نداشتند.
--> اینبار دیگر فرق میکرد و هیچ راهی جواب نمیداد. عینالدوله سعی میکرد چیزی به شاه نرسد. لذا مردم از راههای مختلف، خبرها را به شاه رساندند و او هم بلافاصله با تمام خواستهها موافقت کرد.
--> عسگر گاریچی و حاکم تهران عزل شدند و قول تاسیس عدالتخانه داده شد.
--> علما و مردم این پیروزی را جشن گرفتند. و با عزت به تهران برگشتند.
--> تا اینجا کل درخواست مردم دینی بود، و بنای نهضت مشروطه بنای دینی داشت. تا جایی که لات ها هم شعر میخواندند که «اسلام، زنده شد.»
--> اما کمکم اتفاقات دیگری افتاد.
دو ماه از قول شاه گذشت، ولی عدالتخانهای تاسیس نشد.
عینالدوله مساله را همینطور نگاه میداشت، تا کمکم حرف ها و قول های شاه از یاد مردم برود.
اما تاریخ همیشه نشان داده است که مردم این چیزها را کمتر فراموش میکنند، به خصوص اینکه اگر ظلم و ستم همچنان ادامه پیدا کند ...

ادامه دارد ...
_ به اهتمام دکترداوود آموسنی









