قسمت سیزدهم

آن ها حق را تشخیص دادند و پشت آن نماندند، نتیجه شد آن اتفاقی که برای امام زمانشان افتاد. برای ما هم اینگونه خواهد بود. یعنی ممکن است ما هم حق را تشخیص بدهیم، اما پشت حق نمانیم و بعد به جایی برسد که نائب ولی زمان(ره) بگوید:« من جام زهر را می نوشم ، چون چاره ای ندارم» اینها که امامین انقلاب هستند و معصوم نیستند. همان طور که امیرالمومنین علی (ع) چاره ای نداشت. شمشیر بر گردنش گذاشتند و به او گفتند که بگو مالک برگردد وگرنه تو را می کشیم. زمانی که کار به حکمیت کشیده شد، 10 نفر از آن طرف، 10 نفر از این طرف، حافظان و قاریان قرآن دور هم نشستند و گفتندکه می خواهیم قرآن را بخوانیم و قرآن را حکم کنیم. امام زمان را نشاندند و به استیصال و درماندگی در آوردند، تا جایی که امیرالمومنین(ع) فرمودند:« من دیگر نمی دانم با شما باید چه کار کنم» این حرف را همان کسی زده که می گفت:« سلونی قبل ان تفقدونی». آن آقا را به جایی رساندند که می فرمودند من نمی دانم با شما باید چه کار کنم. همان بلایی که سر امام حسن(ع) آوردند( قضیه عبیدالله بن عباس که قبلا مورد بررسی قرار گرفت) از آن طرف اشراف به معاویه نامه نوشتند که حسن بن علی راتحویلت می دهیم. امام حسن(ع) رو به روی اینها ایستادند و فرمودند:« همان کار را با پدرم علی ابن ابی طالب (ع) کردید و اکنون همین کار را با من کردید. من نمی دانم با شما باید چه کنم». رسید به امام حسین(ع) که فرمودند:« از شما بعید نیست. با توجه به همان کاری که با پدرم و برادم کردید، من نمی دانم باید با شما چه کنم».
( قبلا گفتیم که رسول الله(ص) فرمودند:« حق سنگین است و تلخ اما باطل سبک است و شیرین.) در روایتی حضرت علی(ع) فرمودند:« حق سنگین است اما اقوامی هستند، مردمانی هستند چند عاقبت را طلب می کنند و گیر این چند روز دنیا نیستند، نفسشان را وادار به صبر می کنند، خود را نگه می دارند، گرفتار دنیا و معصیت نمی شوند، نفسشان را حفظ می کنند، کسانی که به خاطر خدا و به خاطر وعده ای که خدا به این ها داده صبر می کنند و به خدا اعتماد و اطمینان می کنند، خدا به اینها عنایت می کند، آن حقی که سنگین است به دل اینها سبک می نشیند؛ یعنی حق را می پذیرند، حتی اگر به ضررش باشد.»
ابن زیاد به میثم تمار گفت:« تو چرا بیکار نمی نشینی؟» چون میثم در خیابان راه می افتاد و می گفت:« حق با علی ابن ابی طالب (ع) بود و الآن حق با حسن بن علی (ع) است» ابن زیاد با خود گفت که او را می کشم . میثم تمار به ابن زیاد گفت:« مولایم به من فرمودند که تو روزی مرا خواهی کشت.» سپس ابن زیادگفت:« حالا که این طور شد، کاری می کنم که گفته ی مولای تو دروغ از آب در بیاید. بلند شو و برو.» میثم از آنجا که آمد بیرون ، شخصی را دید و به آن شخص گفت:« علی بن ابی طالب (ع) را می شناسی؟ حسن بن علی (ع) پسر اوست و بر حق است.» اینطور شد که دوباره او را گرفتند و گفتند باید او را بکشیم. میثم گفت:« به خدا قسم ، مولایم آن درختی را که مرا بر آن آویزان می کنی به من نشان داده اند» ابن زیاد دستور داد وگفت که ببریدش و آویزانش کنید به درخت و به بدترین وضع شکنجه کنید. هرکس که از کنار او رد می شد، او تبلیغ امام علی(ع) و امام حسن(ع) را می کرد. برای ابن زیاد خبر بردند و گفتند که او همچنان بر کار خود اصرار می ورزد. ابن زیاد هم گفت:« باید زبانش را ببریم» میثم گفت:« به خدا قسم که مولایم فرموده بودند ؛ که زبانت را در دفاع از حق خواهند برید.» پس آنها گفتند زبانش را نبرید تا حرف مولایش غلط از آب دربیاید. اما قضیه تکرار شد. سرانجام گفتند باید زبانش را ببرید. میثم گفت:« دیدی که مولای من راست گفته بود». و در آخر زبانش را بریدند. از انجام این کار حق لذت می برد.
سلمان را آنقدر کتک می زدند که دوبار تا مرز مرگ رفت، به این علت که چرا از علی ابن ابی طالب (ع) دفاع می کند. می گفتند که باید بس کند. سلمان می گفت:« من و تو کتک می خوریم و دردمان می آید. اما برای من لذت دارد؛ اگر بدانی برای چه کسی کتک می خوری فرق دارد. چون این کتک را به خاطر این به من می زنند که می گویم اشهد انَّ علیاً ولیُ الله.» پس اینگونه باید حق را ببینی به پای آن بمانی و دفاع کنی.
از امام صادق (ع) پرسیدند:« آنهایی که در کربلا شهید می شدند، وضعیتشان چگونه بود»؟ حضرت پرسیدند:« یعنی چه وضعیتشان چگونه بوده»؟ گفتند:« آقا شما انگشت خود را یکم با چاقو ببرید، سه روز درد می کند. شمشیرهای تیز که به این ها برخورد می کرد چگونه تحمل می کردند ؟! قضیه چه بوده ؟!» امام(ع) فرمودند:« یه پشه شما را نیش می زند چگونه است؟ خداوند چنان بر آنها آسان کرده بود که ضرب شمشیرهایشان مثل نیش پشه است به شما. » این همان است که امام علی(ع) فرمودند:« حق سنگین است، اما همین حق سنگین را برای کسانی که به حق می چسبند و عاقبت را دنبال می کنند، خدا همین حق سنگین را راحت می کند و آنها راحت می پذیرند». پس اصل کاری که انسان را گرفتار می کند، نفس است که باید کنترل شود. انسان باید حواسش به خودش باشد. وقتی اشتباه کرد و گناه کرد ولی توبه نکرد و مغرور شد و نفسش را غنی دید، هر وقت نفس انسانی حالت استغنا پیدا کرد( یعنی مثلا فرد با خود می گوید: ما هم نماز می خوانیم، مدارجی را طی کرده ایم و ...)
وجود مبارک رسول الله(ص) فرمودند:« منِ پیغمبر روزی 70 بار استغفار می کنم». چرا؟ چون ایشان آن احساس استغنای نفس را نداشت .
عاصیان از گناه توبه کنند
عابدان از عبادت استغفار
او گناه می کند و استغفار می کند، این نماز می خواند و استغفار می کند؛ چون با خود می گوید:« این چه نمازی بود که من خواندم.»؟ رسول الله(ص) دیدشان آنقدر شفاف است که وقتی نماز را سلام می دهند، میگویند:« خدایا این بزرگی و نعمات تو و این عبادت من. پس استغفرالله ربّی و اتوب الیه» . هر وقت نفس انسانی حالت غنی بودن پیدا کرد، در مقابل حق می ایستد و ادعا می کند که می داند. فلذا عقل انسانی باید از بند شهوات آزاد بشود تا بتواند کاری انجام دهد. [شهوت در لغت یعنی میل مفرط به یک عمل. یکی شهوت به سخن گفتن دارد، یکی به خوردن، یک نفر شهوت جنسی، یک نفر شهوت تجمیع( یعنی فقط می خواهد مال جمع کند)، یک نفر شهوت شهرت و پست و مقام دارد و برای میز و صندلی خود و بقیه را می کشد تا به آن میز برسد. نفس باید کنترل شود وگرنه آدم را میبرد به جایی که نباید برود.
ادامه دارد ...
- ارائه شده توسط دکتر داوود آموسنی محرم سال 1405 ش ؛1448 ق/ مسجد آقاسیدحسن ع/ آستانه اشرفیه/ استان گیلان








