حق و باطل و بازتاب آن در قیام امام حسین علیه السلام

قسمت دوازدهم 

 

کار امام حسین(ع) این بود که به هرجا که رسیدند هدفشان را ؛که رساندن حرف حق به دیگران و جامعه بود، اعلام کردند. این کارشان به مذاق خیلی ها خوش نیامد. ولی ادامه دادند و پایداری کردند و هزینه اش را هم پرداخت کردند. اکنون ما باید چه کار کنیم؟ امام حسین(ع) 1400 سال پیش کارشان را انجام دادند، آنچه را که باید به ما می آموختند را آموختند و رفتند. اما اکنون موضع ما در مقابل حق چیست؟ فکر نکنید آن زمان حسین بن علی(ع) را نشناختند و نمی دانستند کیست. حضرت(ع) برای این که اثبات کنندآنها همه ایشان را می شناسند،  از مدینه خطبه خواندند تا کربلا . و آخرین لحظاتی که نفس مبارکشان بالا و پایین می رفت و تا آن زمان که لعنت الله علیه دستور داد به خیمه ها حمله کنید، خطبه خواندند. این یعنی:« ای مردم همه مرا می شناسید و من به اندازه کافی خود را معرفی کردم». اما مردم پای حق نماندند و نتیجه آنچه شد که می دانید. الآن وضعیت ما چطور است؟ ما برای امام حسین(ع) سینه می زنیم، مسجد می رویم، اما برای حق چه می کنیم؟ آیا نمی گوییم این فرزند ماست، فقط او راست می گوید و آن بچه دیگری ست و دروغ می گوید؟ ما در مقابل حق چه کار می کنیم؟ فلذا وجود مبارک امام حسین(ع) وقتی به کربلا رسید، فرمودند کار نباید به اینجا می رسید، اما رسید. بخاطر همین هم هست که امام زمان(عج) ظهور نمی کند، چون ما هم ایشان را به آنجایی می رسانیم که آنها امام حسین(ع) را رساندند.

چرا فکر می کنیم ما بهتر از آن مردمان هستیم؟ و آنهایی که امام را جا گذاشتند پایین تر از ما بودند؟ ما در شبانه روز 17 رکعت نماز می خوانیم. آنها کل شبانه روز را نماز می خواندند. آنها حافظ کل قرآن بودند. هرکدام برای خود حرفی برای گفتن داشتند. کسانی که نامه نوشتند و بعد امام (ع) را جا گذاشتند، خیلی از آنها مجاهد راه خدا بودند. رفاعت بن شداد، مسلم بن نجبه، سلیمان صرد خزاعی و... اینها در جنگ صفین و جمل کنار امیرالمومنین علی (ع) بودند، اینها آدم های معمولی نبودند. نگاهی به سابقه آنها بیاندازید،آن ها شمشیر دستشان بود، اما نتوانستند سالم به مقصد برسند. این ها امام علی(ع) را یاری کردند ولی فرزندش را جا گذاشتند. این ها به امام حسن(ع) گفته بودند:که چرا صلح کردید و مگر ما در رکاب پدرتان شمشیر نزدیم؟ الآن هم آماده ایم. همین هایی که این حرف را زدند، امام حسین (ع) را جا گذاشتند. زمان کربلا که رسید، امام حسین(ع) فرمودند:« کار نباید به اینجا میرسید که رسید». این یعنی نهایت استیصال و درماندگیِ ولیِ خدا. نهایت درماندگیِ انسان کامل. امام(ع) فرمودند:« دنیا تغییر کرده. چرا چهره دنیا عوض شده. دنیا رو برگردانده. تمام شده. ای مردم؛ از دنیا چیزی باقی نمانده، مگر به اندازه ی ته مانده آبی که در ظرف باقی می ماند». بعد فرمودند:« مگر نمی بینید که دیگر به حق عمل نمی شود و از باطل هم نهی نمی شود؟ ارزش ها تغییر کردند و همه چیز از بین رفته است. ببینید وضعیت جامعه چطور است. در چنین وضعیتی مرگ، برای یک انسانِ مؤمن سزاوار است». در چنین جایی که حسین ع بر حق است و حرف حق می زند و به آن عمل می کند و حق را هم می خواهد به پا بدارد، باید چه کار کرد؟  یک نفر بلند شد و گفت:

«  سیاهی لشگر نیاید به کار      که یک مرد جنگی به از صد هزار»

زهیر بن قین شنید که امامش دارد اذیت می شود، جلو آمد و عرض کرد:« تورا به خدا ادامه ندهید، جگر مارا پاره پاره نکنید. ما حرف های شما را شنیدیم حسین جان. دنیا که تمام شده. اگر دنیا جای خلود هم بود ؛ اگر قرار نبود کسی از اینجا برود و دنیا جای همیشگی برای ماندن بود، باز هم ما برای شما جان می دادیم و جانمان راتقدیم می کردیم». چه قشنگ بعضی ها حق را تشخیص دادند و پایش ماندند.

هر مسأله ای عنوان می شود سعی کنیم خودمان را هم وسط بیاوریم.

حکومت مصر را دادند به قیس بن سعد. بعد از مصر آمد خدمت علی(ع) خراج مصر را به همراه مقداری از وسایل به همراه خود آورد، که در بین آنها 10 تا ظرف عسل هم بود. علی (ع) فرمودند که همه را در مسجد بچینند. فردای آن روز حضرت نماز را که خواندند، آمدند کنار ظرف ها و فرمودند:« این ظرف ها دیروز 10 تا بودند و الآن 9 تاست، آن یکی کجاست»؟ گفتند:« دختر شما ام کلثوم دستور داد، یک ظرف عسل برایشان ببریم». حضرت(ع) فرمودند:« بروید و آن ظرف را برگردانید». ظرف را برگرداندند و درب آن را باز کردند. حضرت(ع) فرمودند:« درب همه ظرف ها را باز کنید». حضرت(ع) نظری کردند و فرمودند:« پسرم (امام حسن(ع)) برو و از ام کلثوم بپرس که آیا چیزی از عسل برداشته است»؟ امام حسن (ع)رفتندو برگشتند و فرمودند:« پدرجان، ایشان می گویند یک ملاقه عسل برداشتم». امام(ع) فرمودند:« اینجا چه کسی وزن می کند؟ او را بگویید تا بیاید». و در ادامه فرمودند:« یک تاجر بیاورید که کارش خرید و فروش عسل هم باشد». تاجر را آوردند. حضرت(ع) فرمودند:« ببین از وزن عسل چقدر کم شده و قیمت آن چقدر است»؟ گفت فلان قدر و ارزش آن سه درهم است. بلافاصله حضرت(ع) سه در هم دادند و فرمودند:« این پول را بگذارید سر جایش و عسل ها را بین مردم تقسیم کنید.»  به حضرت گفتند ما که رضایت داده بودیم ؛ ولی حضرت فرمودند:« بیت المال مسلمین است ». این حکومت علوی، است حق اینطور است.

روزی بهلول آمد گفت:« اینجا چه خبر است». گفتند که مجلس هارون است. رفت داخل و دید که جمعیت همه جا نشسته است. نگاهی انداخت و دید در بالای مجلس پشتی و مخدعی گذاشته اند . بهلول رفت و بر روی آن نشست. تا نشست او را گرفته و یک دل سیر کتک زدند و به بیرون انداختند. وقتی گفت که چرا مرا می زنید،  به اوگفتند که اینجا ،جای هارون است. بهلول گفت ما از رسول الله(ص) حدیث داریم :« از آداب وارد شدن در مجلس این است: هر جا که جا بود بنشینید». من دیدم فقط اینجا جا بود، نشستم. هارون که وارد شد بهلول شروع کرد به گریه کردن که هارون از او علت را جویا شد. بهلول گفت:« من برای تو گریه می کنم و دلم برای تو می سوزد». هارون هم گفت:« حقا که دیوانه ای. من با این همه کبکبه و دبدبه چه دلسوزی ای دارم! ». گفت:« گریه می کنم برای تو. زیرا برایم سوال است که تو چقدر می خواهی کتک بخوری؟!». و هارون پرسید که برای چه باید کتک بخورد!. بهلول گفت:« من رفتم داخل مجلس چند ثانیه جای تو نشستم و اینقدر کتک خوردم. تو یک عمر جای موسی بن جعفر(ع) نشستی و نمی دانم چقدر تورا می خواهند کتک بزنند.»

ادامه دارد ...

 


- ارائه شده توسط دکتر داوود آموسنی محرم سال 1405 ش ؛1448 ق/ مسجد آقاسیدحسن ع/ آستانه اشرفیه/ استان گیلان

daneshofahm@ آدرس ما در پیام رسان بله 

@daneshofahm

ما را دنبال کنید