حق و باطل و بازتاب آن در قیام اباعبدالله الحسین علیه السلام

قسمت هفدهم 

حق ذاتا نورانی و آشکار است، حق را به این خاطر باید اثبات کرد، چون جبهه مقابل سعی می کند حق را بپوشاند. دو مورد از کارهای جبهه باطل علیه حق را گفتیم که به شرح زیر است:

1-پوشاندن حق

2-تزئینِ کارهای باطل، که بتوانند باطل را به عنوان حق معرفی کنند. مانند دروغ گفتنی که برای پذیرفتن آن، می گویند مصلحتی است. این یک نوع خود گول زنی است،آن را که می بینید سعدی ازآن به عنوان دروغ مصلحت آمیز حرف می زند، برای حفظ جان یک نفر است؛ می خواستند شخصی را بکشند و دستور قتل او را صادر کردند، شخص به فحاشی شروع کرد، پادشاه گفت:«چه می گوید؟» وزیر گفت:« شما را ستایش می کند و می گوید شما پادشاه عادلی هستید، شاید از گناه او بگذرید.» آن یکی گفت:« ما ابناء خدمتگزاران را نشاید به پادشاه سخن دروغ بگوییم.» پادشاه گفت:« مگرچه گفته؟» گفتند:«به شما فحاشی کرده.» پادشاه گفت:« دروغ او مرا خوش ترآمد ازراست تو ،که در دروغ او مصلحتی بود و در راست تو فتنه ای.»

در اینجا بیم جان فرد بود که دروغ گفت، مشکل اینجاست که ما هرچیز را به هربهانه ای به کار می بریم. فلذا دروغ را به ما اجازه داده اند استفاده کنیم در جایی که بیم جان کسی باشد، یا اینکه موجب آشتی بین دو مؤمن بشود. در این تزئین، ابلیس نیز به نفس کمک می کند.

امیر المؤمنین (ع) فرمود:« آن طور که باید حق را بشناسید، نشناخته اید؛ اما باطل را بیشتر از حق شناختید.» در مقابل آن هم فرمود:«همین عدم شناخت کافی شما نسبت به حق ، باعث شد که باطل را نگه دارید و حق را ازبین ببرید.» چه کسی در کدام برهه امیرالمؤمنین را نمی شناخت؟ این را از مردم شام می پذیریم. اینکه شخص در شام بشنود امیرالمؤمنین در محراب شمشیر به فرق مبارکش خورده، تعجب می کند که علی (ع) در مسجد نماز می خواند؛ زیرا تا آنقدرمعاویه دقیق و قشنگ کار کرده بود. معاویه حکومت شام را از عُمَر، خلیفه دوم گرفته بود. زمان خلیفه دوم و به دستور او، معاویه  فرماندار شام شد. در شام کاری کرد حتی خود خلیفه دوم که فرمان نامه اش را نوشته بود بالای منبر گفت:«چرا دنبال یونان و کسری و روم می گردید؟ تا زمانی که معاویه وجود دارد ، پادشاهی آنها به چشم نمی آید.» اما چرا با این حال معاویه هنوز در شام باقی است؟ چون کنترلش از دست خلیفه دوم هم دررفته بود. از زمانی که معاویه پایش به شام رسید، کارش را شروع کرد. این ها برای زمان قبل از امیرالمؤمنین(ع) است. این ها علی ابن ابیطالب(ع) را نمی شناختند، بنابراین باید حق را شناخت و باید از آن دفاع کرد وهمچنین باید باطل را شناخت و علیه آن قیام کرد. همه ی اینها کار نفس است و باید با آن مقابله کرد.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود:« سخن را اگر حق یافتی به بزرگی و کوچکی یا مرد و زن بودن آن نگاه نکن، بپذیر.»اگر با کسی مشکلی داری یا حسادت می کنی، این نباید باعث شود حق را انکار کنی و نپذیری. اگر تشخیص دادی سخنی باطل است و حق نیست یا مظنون شدی که باطل است، نباید بگویی فرزند من است و چه بکنم، آنگاه مانند معاویه می شوی؛ زیرا او هم همین را گفت. معیار تو باید حق باشد، نه فرد، مگر فرزند، فرداروز به درد آدم می خورد؟ آیا فرزند تو در قبر تو پاسخگو می شود؟ ایشان در جای دیگر فرمودند:«مراقب باشید سخنی را که حق یافتید، اگر خوشتان نیامد هم بپذیرید و باطل را اگرچه خوشتان آمد، نپذیرید.» بنی امیه نیز باطل را حق معرفی می کرد. ابن زیاد وقتی آمد، درحین داشتن بصره، کوفه را تحویل گرفت. به بالای منبر رفت و گفت:«هذا امیرالمؤمنین یزید. سیره و سنت این آدم را ببینید چقد خوب است، اخلاق و رفتار او عالی است، رفتارش با رعایا و مردم عالی است، عطای شما را کامل به شما می دهد.» مردم عراق که معاویه و یزید را می شناختند چرا چیزی نگفتند؟ یزیدی که علنی زن بازی و سگ بازی می کند و شراب می خورد! چرا یک نفر حرف نزد؟ و چون کسی حرفی نزد؛ ابن زیاد هم به سخنان خود ادامه داد...

ادامه دارد ...

 


- ارائه شده توسط دکتر داوود آموسنی محرم سال 1405 ش ؛1448 ق/ مسجد آقاسیدحسن ع/ آستانه اشرفیه/ استان گیلان

@daneshofahm

ما را دنبال کنید